تبليغاتX
بوسه بر عکست زنم ترسم که قابش بشکند ... قاب عکس توست اما شيشه ي عمرمن است ... بوسه بر مويت زنم ترسم که تارش بشکند ... تار موي توست اما ريشه ي عمر من است زمزمه های تنهایی
جمعه بیست و دوم دی 1385

 

خواستم تو را در يك جمله خلاصه كنم

 

بهترين جمله اي كه توانستم برايت  در اين لحظه پيدا كنم

 

اين بود

 

تو هماني كه ، دلم با اين كوچكيش ، يك دنيا برايت تنگ شده است

 

 

 

 آخرين  وداع  

 

 

اگه دلم تنگ ميشه خيلي برات منو ببخش

 

اگه نگام گم ميشه تو شهر چشات منو ببخش

 

 

باز غرق تو شده ام ، غرق زيبايي تو ، غرق نبودن تو

 

باز دلم تنگ شده ، باز هواي تو را كرده ام

 

 پوسخندي رو لبانم نشسته

 

نمي دونم ، چرا وقتي كه لحظه اي به لحظات نبودنت اضافه ميشه

 

دلم بيشتر هوايت را مي كند

 

بيشتر دوستت مي دارم

 

بيشتر احساس تنهايي ميكنم

 

عجب خلوتيه ، عجب لحظاتيه

 

كافيه كه چشمات رو تصور كنم

 

زيبايي ، كه نمي توان آن را توصيف كرد

 

حتي كشيدن تصويري از آن چشمان زيبايت ، برايم شادي آور است

 

چشمانى كه تمامي زيبا ييهاى دنياها در پشتشان نهفته بودند

 

دوست دارم تو اين لحظه با هر پلك زدنم

 

بغض آسمون هم با من بتركه

 

اونم ، مث چشاي پر اشك من ، بباره

 

اشكهايي كه براي گذشته است

 

اشكهايي كه به خاطر زيبا ييهايت  هستن

 

خوبيهاييت  ....

 

دوست داشتني تر بودي ، از همه چيز و از همه كس

 

باز هم هستي ...

 

ولي افسوس ... افسوس كه دوري ... دور

 

دوريت رو ... بهتر ميدوني ، كه هيچ موقع نتونستم تحمل كنم

 

بعضي موقعها آرزو ميكنم ، كاش تو اين لحظات ميتونستي ....

 

ميتونستي منو با اين حالت ببيني ....

 

تنهاييم را از نزديك احساس كني

 

دوريت و نبودنت را از نزديك لمس كني

 

اما ...

 

 

 آخرين  وداع  

 

 

به چشمهاى خودت قسم ، ديگه بهت نمي رسم

 

وصال تو خياليه ... واى كه دلم چه حاليه

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 0:54  توسط شهریار  | 

روزها را برف مي پوشاند و شب ها را نگاه تو .... نمي دانم به شب دل ببندم يا به تو ..... اما چشمهايت را که مي بندي تمام دنيا يخ مي زند ... عاشقت هستم اگر چه هدفي بيهوده است ... دوستت دارم اگر چه سخنه تکراري است