خواستم تو را در يك جمله خلاصه كنم
بهترين جمله اي كه توانستم برايت در اين لحظه پيدا كنم
اين بود
تو هماني كه ، دلم با اين كوچكيش ، يك دنيا برايت تنگ شده است
اگه دلم تنگ ميشه خيلي برات منو ببخش
اگه نگام گم ميشه تو شهر چشات منو ببخش
باز غرق تو شده ام ، غرق زيبايي تو ، غرق نبودن تو
باز دلم تنگ شده ، باز هواي تو را كرده ام
پوسخندي رو لبانم نشسته
نمي دونم ، چرا وقتي كه لحظه اي به لحظات نبودنت اضافه ميشه
دلم بيشتر هوايت را مي كند
بيشتر دوستت مي دارم
بيشتر احساس تنهايي ميكنم
عجب خلوتيه ، عجب لحظاتيه
كافيه كه چشمات رو تصور كنم
زيبايي ، كه نمي توان آن را توصيف كرد
حتي كشيدن تصويري از آن چشمان زيبايت ، برايم شادي آور است
چشمانى كه تمامي زيبا ييهاى دنياها در پشتشان نهفته بودند
دوست دارم تو اين لحظه با هر پلك زدنم
بغض آسمون هم با من بتركه
اونم ، مث چشاي پر اشك من ، بباره
اشكهايي كه براي گذشته است
اشكهايي كه به خاطر زيبا ييهايت هستن
خوبيهاييت ....
دوست داشتني تر بودي ، از همه چيز و از همه كس
باز هم هستي ...
ولي افسوس ... افسوس كه دوري ... دور
دوريت رو ... بهتر ميدوني ، كه هيچ موقع نتونستم تحمل كنم
بعضي موقعها آرزو ميكنم ، كاش تو اين لحظات ميتونستي ....
ميتونستي منو با اين حالت ببيني ....
تنهاييم را از نزديك احساس كني
دوريت و نبودنت را از نزديك لمس كني
اما ...
به چشمهاى خودت قسم ، ديگه بهت نمي رسم
وصال تو خياليه ... واى كه دلم چه حاليه
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 0:54  توسط شهریار
|