سلام بانوى شبهاى تيره و تارم
سلام ، اى كه به يادت هنوز بيدارم
گذشته عقربه از پنج صبح ، و من كه هنوز
به ياد خاطره ها نم نم از تو مى بارم
ببين كه وقت اذان است ، ابرها رفتند
وظيفه است به يادت نماز بگذارم
نماز حاجت ابروى شكسته تو رواست
رواست اينكه تو را بى وضو به جا آرم
و يك سلام مانده به هفده ركعت نگاه تمام
و هرچه من به وجود شما بدهكارم
شكسته مى شود امشب بتت درون من و
به خواب مى روى امشب ميان آوارم
هنوز مانده عزيزم زچنگ كفر تو تا
تمام قول و قرارى كه با خدا دارم
شادم كه در شرار تو مي سوزم
شادم كه در خيال تو مي گريم
شادم كه بعد وصل تو بازاينسان
در عشق بي زوال تو مي گريم
پنداشتي كه چون زتو بگسستم
دگر مرا خيال تو در سر نيست ؟
اما چه گويمت كه جز اين آتش
بر جان من شرارهء دگر نيست
غم نيست گر كشيدي حصاري سخت
بين من و تو پيكر صحراها
من آن كبوترم كه به تنهايي
پر مي كشم به پهنهء درياها
شادم كه همچو شاخهء خشكي باز
در شعله هاي قهر تو مي سوزم
گويي هنوز آن تن تبدارم
كز آفتاب شهر تو مي سوزم
در دل چگونه ياد تو مي ميرد
ياد تو ياد عشق نخستين است
ياد تو آن خزان دل انگيزي ست
كو را هزار جلوه رنگين است
اما من آن شكوفه اندوهم
كز شاخه ها ي ياد تو مي رويم
شبها ترا به گوشه تنهايي
در ياد آشناي تو مي جويم
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 15:6  توسط شهریار
|
