هميشه براى نوشتن بهانه اى هست ، هميشه الهامى هست
كافيه در كنار اينها بهونه اى هم واسه نوشتن داشته باشى
صاحب يه دل ترك شده باشى
ديگه اون موقع هستش كه هوايى مى شى تا دست به قلم شى
اما واقعا سخته
نمى دونم چرا احساس رو نميشه اونجور كه هست ، نوشت
شايد ميان نوشتن و احساس ، طولانى ترين مسافتهاست
مثل من و تو ...
مثل خوب و بد ...
خوبى اى كه نميشه هرگز از آن نوشت
و بدى اى كه هزاران جمله مى شه در باره اش ساخت
اما ... مى نويسم .. از تو
با اينكه مى دونم برام تمومى ندارى
تو را ، همانند زيبايى چشمانت به شكل جمله در مى آورم
جملاتى در حد خوبى و زيبايى تو
آره ... مى دونم
تو خوبى ، مانند طپش امواج دريا
مانند غروبى دلگير و زيبا
اما فاصله است ميان من و تو
فاصله اى به اندازه يك ساحل تا امواج
هرگز گره اى ميان دستانمان نخواهد بود
آرى اين الهام من است ، الهامى نه براى تازه زيستن
الهامى است تنها براى نوشتن دوباره من از تو ....
دوست دارم همه جا نام تو را
غرق زيبايي دريا بکنم.
دوست دارم صدف خاطر چشمان تو را
رنگ آبي بزنم.
طپش قلب تو را در جهش تندر و باد
شعر معناي وجود دل دريا بکنم.
ساحل ساکت و آرام دلم را همه جا،
زير طوفاني امواج تو رسوا بکنم.
دوست دارم همه جا ياد تو را
رنگ آبي بزنم.
رنگ آبي ، نه به معناي غرور
نه به معناي سرور و سمن لذت روز
نه به معناي عبوري جاري
نه به معناي گذشت و گذران خالي
رنگ آبي يعني عشق و اميد
يعني از پاکي و از جنس بلور
يعني از دايره رنگ خدا
دوست دارم نفس پاک تو را
بر سر هر چه گل و سبزه که هست
باز ، افشرده کنم
با تو در کوچه صد ساله تنهايي خود
چشم زيباي گل ياسي را
رنگ آبي بزنم
دوست دارم که تو را
ساز و آواز دهم
رقص زيباي قناري ها را
بال و پرواز دهم
نغمه شاد و دل انگيز تو را
بر گلوي خشکي
بر لبي
حنجره اي
باز به آواز دهم
باز در آبي چشمان قشنگ تو به معراج روم
سفر آبي رودي باشم
يا پرستوي بهاري در راه
يا گلي ،
بوته سبزي بر خاک
يا غمي شسته به آب
دوست دارم که به ميعاد تو پرواز کنم.
دوست دارم صدف خاطر چشمان تو را
رنگ آبي بزنم.
آسماني آبي
چشمه هايي جوشان
رودهايي جاري
باغ هايي چه بلور
گذر خسته و تنهايي هجرت زده را
پيش چشمان تو معنا بکنم
دوست دارم که به چشمان تو پرواز کنم
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 0:33  توسط شهریار
|


