يادگار تو به من رنگ غروبه
لحظه هاي با تو بودن آخ چه خوبه
نرو از پيشم نرو ، نزار بميرم
تو بزار تو خلوتت آروم بگيرم
همه ميگن از صدام بغض جدايي ميباره
نمي بينن اشكهامو كه از جدايي ميباره
حرفي براي گفتن نمونده
چيزي براي نوشتن و يادگاري گذاشتن نمونده
مث همه ماجراها انگاري ماجراي من هم تموم شده
ولي با يه تفاوت
كسي نمونده كه حتي باهاش خداحافظي كنم
ولي با اين همه خستگي
برات آرزوي بهترينها رودارم
هرچند كه هيچ وقت گذرت به اينجاها نيافتاد
با هزاران اميد شروع كردم به نوشتن
ولي با يك آرزو اين دفتر رو بستم
شايد يه روزي ناخود آگاه راهت افتاد به اين صفحه ها و نوشته ها
ميدونم اون روز هم به يه پوز خند الكي صفحات دلم رو هم خواهي بست
تا اون روز و تا اون پوزخند
زماني كه حضورم بي معني خواهد بود

من با خنده هاى تو ، ديوونه بازى ميكنم
تو بگو دوست دارم ، من تو رو راضى ميكنم
من ميخوام قد يه دنيا ، منو دوست داشته باشى
چون ميميرم اگه تو ، يه روز ازم جدا بشى
من ميتونم موهات و شونه كنم ، با گريه هام
تو فقط بگو دوسم دارى ، همين بسه برام
من ميتونم لالايى بگم برات ، از راه دور
بشمارم ستاره هات رو از يكى تا صد كرور
تا بگي دوست دارم ، ديوونه بازي ميكنم
بگو آره عشق من ، من تو رو راضى ميكنم
شايد اين خيلى زياده كه دوسم داشته باشى
ميتوني بزاري گريه ام بگيره ، رها بشى
من ميخوام با اسب بالدار قشنگ قصه ها
دو تايي با هم بريم از سرزمين آدمها
پس بگو دوسم دارى ، تا من بيام از راه دور
دور بشيم از آدمها هزار هزار ، كرور كرور
تا بگي دوست دارم ، ديوونه بازي ميكنم
بگو آره عشق من ، من تو رو راضى ميكنم

لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 2:9  توسط شهریار
|
