خاطره ها
من براي سال ها مينويسم ......
سال ها بعد كه چشمان تو عاشق ميشوند.......
افسوس كه قصه ي مادربزرگ درست بود......
هميشه يكي بود يكي نبود .....
بعد مدتها ، واقعاَ ياد كردن بعضى خاطره ها هر چند خوب و بد
واقعا زيباست .
اون نفس عميق با اون نگاههاى پر حسرت به دور و اطرافت
احساس عجيبي رو در تو زنده ميكنه
چند روز بود منم با خاطراتت و يادگاريهات داشتم زندگي ميكردم
رفتم به جاهايي كه با تو بودم ، آروم با تو و در كنارت قدم ميزدم
دلهره هاي دلم به ياد ميافتاد ، دلهره هايي كه با فكر كردن بهشون
چشمهام پر اشك ميشد .
بوي تو هنوز در فضا بود ، اما رد پاهايت بر روي دلم ...
هنوز در دلم اين رو باور داشتم كه دوستت دارم
ولي دوريت را باور نكرده ام هنوز
بازم با يه شاخه گل سرخ رفتم به جايي كه اولين بار
رفته بودم
همون جايي كه گلبرگهايش را زير پاهايت سنگفرش كردم
باز با گلبرگهاي گل سرخ همانجا را آماده آمدنت كردم
هر چند با اين حقيقت روبرو بودم كه
ديگر آن بوي زيبای تو ، بوي گل سرخ را محو نخواهد كرد
آن چشمان زيبا ، با آن لبخند دلنشيت تسلي خاطرم نخواهد بود
اما هرگلبرگي كه بر روي زمين افتاد ، با من فرباد زد
كه :
دوستت دارم

دوباره خاطراتت را در دلم زنده كردم
آن لحظات زيبا و فراموش نشدني را بيدار كردم
مي دونم ، بارها تو هم گفتي
اين لحظه ها هر گز از خاطرت فراموش نمي شه
منم هرگز فراموششون نكردم
دلم برات تنگ شده ...
شايد احساسي كه عذابم ميداد همين بود
آره ، دلم برات تنگ شده
قدم زدن در كنار لحظه لحظه هاي يادگاريها باز
منو دلتنگت كرد .
انگار نه عشقت را تونسته ام فراموش كنم
نه زيبايت را ...
ساده نيست ، گذشتن از همه چيز
زيبايي بعضي چيزها شايد به زنده نگه داشتنشونه
آره ، حس اينكه دوستت دارم و نگه داشتن اين احساس
واقعا برام لذت بخش است ...
اولين بودي ، وچه زود آخرينم شدي
باز دارم فرياد ميزنم كه دوست دارم
باز در تو و در خيال تو غرقم
نمي دونم ، جايي كه نمي شه از اين خاطره ها به سادگي گذشت
چطور ميتونم از تو ساده بگذرم ؟!
نه ، نه ، نه
نه از خاطرات ، نه از تو
نمي شه گذشت ، نمي شه فراموشت كرد
نمي شه بي احساس شد
ميدونم ، كه نمي تونم
هنوز با تو ام
هنوز با خاطراتت زنده ام
هنوز دوست دارم
آره ، دوست دارم ....
نميدونم چرا ؟! ولي دوست ندارم
حتي اين خيال با تو بودن رو هم از دست بدم
شايد تصور كردن ، زيبايي بدون وصف چشمانت
منو حتي در اين لحظات سخت وادار به ادامه قدم زدنم ميكنه
راستش برام دشواره ، ولي ادامه ميدم
اينجا نيامدوم كه زود خسته بشم
اومدم كه دوباره با تو بودن را تجربه كنم
دوباره آرامشي را كه در خندهايت بود را احساس كنم
دوباره اون شور و هيجان وصف ناپذير در من زنده شود
دوباره آن لرزش تنم را احساس كنم
لرزشي كه از هيجان گرفتن دستان زيبايت مرا از اطرافم جدا ميكرد
دوباره آن سادگي را كه در ديدارهايمان بود را حس كنم
دوباره به ياد بيا ورم ، قطره اشكهايي را كه از چشمانت آرام آرام سرازير مي شدند
و با ديدن هر قطره ، انگاري چيزي قلوي مرا فشار مي داد
نيروي كه ، قدرت حرف زدن را براي من سلب مي كرد
چيزي كه مرا وابسته كرد
چيزي كه باعث شد سالها اگر هم گذشت ، تو در ذهن من باقي بماني
ميخوام باز بگم دوستت دارم
اما ، نمي دونم چرا ؟!
بازم مثل هميشه هيجان ، مرا از انجام اين كارمنصرف میکنه
ولي چشمام داره فریاد ميزنه كه
دوست دارم
نگاه كن فقط به چشمهايم نگاه كن تا بهتر بفهمي كه
دوستت دارم
اجازه هست بشم فدات؟
اجازه هست تو شعر من اثر بزاره خنده هات؟
شب که ميآد يواش يواش با چشمک ستاره هاش
اجازه هست ازآسمون ستاره کش برم برات؟
اجازه هست بياي پيشم يه کم بگم دوست دارم ؟
تو هم بگي دوسم داري؟
بريم تو باغ اطلسي بي رنج و درد و بي کسي
بهت بگم اجازه هست گل ، روي موهات بزارم؟
اجازه هست خيال کنم تا آخرش مال مني؟
خيال کنم با رفتنت دل منو نميشکني؟
اجازه هست بشم فدات ؟ برم به قربون چشات؟

لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 1:41  توسط شهریار
|